![]() |
![]() |
|
| مدرسه ای با امکانات پیشرفته |
|
گاهی یه کافر از هزاران خدا پرست و با ایمان خداشناس تره، گاهی یه قانون شکن از هزاران قانون مدار قانون شناس تره، گاهی یه مجرم و خلافکار از هزاران درستکار بی گناه تره، گاهی یه دردمند از هزاران بی درد سالم تره، و گاهی هم یه متفکر و اندیشمند از هزاران عامی و سبک مغز احمق تر و خطا کار تره، گاهی یه ثروتمند از هزاران گشنه فقیر تره، گاهی یه برنده از هزاران بازنده بی لیاقت تره، و گاهی...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
هرچند كه خستهايم از اين حال، نيا شرمنده، اگر ندارد اشكال، نيا ما خط تمام نامههامان كوفياست آقاي گلم زبان من لال، نيا |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ... یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!! یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت! یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد! یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند! یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است! یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!! سپس فرد بیسوادی دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
میلاد با سعادت امام علی ابن موسی الرضا مبارکباد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟
چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟ چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟ چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟ آیا میشه زیر آب گریه کرد؟ چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟ چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟ چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟ اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟ تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
داوينچي قرار بوده تابلوي بسيار بزرگي از به صليب كشيده شدن حضرت عيسي (ع) بكشد، براي كشيدن چشم حضرت عيسي، دنبال چشمي معصوم مي گردد تا از آن الگوبرداري كند. سرانجام اين چشم را در چشم پسر بچه كوچكي در روستا مي بيند و از روي چشم پسر بچه، چشم حضرت عيسي را مي كشد. كشيدن اين تابلو ادامه پيدا مي كند،پانزده سال بعد، داوينچي مي رسد به قسمتي كه مي خواسته صورت فرمانده اي را بكشد كه حضرت عيسي را مصلوب كرده است. او به دنبال هر چشمي مي گردد پيدا نمي كند. روايت بوده كه خيلي از فرمانده ها حاضر نمي شوند حضرت عيسي را به صليب بكشند و خودشان پشت صليب عيسي مصلوب شدند. اما يك نفر از فرمانده ها كه خيلي شقي و ظالم بوده قبول مي كند هم عيسي(ع) را به صليب بكشد و هم بقيه فرمانده ها را. داوینچی می خواسته شکل این فرمانده را بکشد. بالاخره داوينچي خبردار مي شود كه جايي، رئيس اشرار شهر را دستگير كرده و قرار است او را كه خيلي آدم كشته بوده به دار بياويزند. او به ديدن اين شرور مي رود و مي خواهد حكم اعدام او را چند روز عقب بيندازند تا بتواند از روي چشم او تصوير بكشد. وقتي شرور را براي نقاشي پيش داوينچي، به كليسا مي آورند او گريه مي كند. داوينچي تعجب مي كند كه چنين آدمكشي چگونه گريه مي كند. فرد شرور مي گويد كه او همان پسر بچه اي است كه روزي داوينچي از روي چشمان او، تصوير حضرت عيسي(ع) را كشيده است! "
از اين داستان مي شود نتيجه گرفت كه هيچ آدمي ذاتأ قاتل و شرور نيست، شرايط روي آدم ها تأثير مي گذارد و انتخابهاي ما تعيين مي كند چگونه آدمي باشيم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
مقربين از امتهاى گذشته جمعيت بسيارى بودند، و از اين امت جمعيت كمترى...در یک تفسیر این مطلب را خواندم بر خود لرزیدم و ترسیدم و به فکر فرو رفتم که چرا عده کمی از این امت آخر الزمان بهشتی هستند و مابقی... جای فکر دارد.نه؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت: گوش کن! میخواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو میگفت... همسایه حرف او را قطع کرد و گفت: قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذراندهای یانه؟ - کدام سه صافی؟ - اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟ - نه. من فقط آن را شنیدهام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است. - سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذراندهای. مسلما چیزی که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالیام می شود. - دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند. - بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمیکند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که میخواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟ - نه، به هیچ وجه! همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
حضرت آيت ا.. بهجت(ره) بنده خیال میکنم فضیلت گریه برای سیدالشهدا امام حسین (ع) بالاتر از نماز شب باشد، زیرا نماز شب عمل قلبی صرف نیست ولی حزن واندوه عمل قلبی است. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
فریب ما را نخور آقا، دروغ می گوییم
به جان حضرت زهرا (س) دروغ می گوییم چه ناله ای؟ چه فراقی؟ چه درد هجرانی؟ نیا نیا گل طاها دروغ می گوییم تمام چشم به راهی و انتظار و فراق و ندبههای فرج را دروغ می گوییم دلی که مأمن دنیاست جای مولا نیست اسیر شهوت دنیا، دروغ می گوییم زبان، سخن ز تو گوید ولی برای مقام به پیش چشم خدا دروغ می گوییم کدام ناله غربت؟کدام درد فراق؟ قسم به ام ابیها (س) دروغ می گوییم خلاصه ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست و ما به وسعت دریا دروغ می گوییم مرا ببخش عزیزم که باز می گویم نیا نیا گل طاها دروغ می گوییم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
- هرگاه حرف ب ساکن قبل از ر بیاید جای آنها عوض می شود:
مثال: کبریت <-- کربیت تبریز <-- تربیز
2- حرف گ در اول کلمه ق و در سایر موقعیتها ج ادا میشود: مثال: گازوئیل <-- قازوئیل تگرگ <-- تجرج گورخر <-- قورخر
3- گاه حرف ه در آخر کلمه به ی و در برخی انواع گویش به صدای او تبدیل میشود: مثال: گوجه فرنگی <-- قوجی فرنجی (یا همان گیرمیز بادمجان) ماهی تابه <-- مایتابو
4- صدای ق به صدای گ و حرف گ در اول کلمه با صدای ق ادا می شود. در برخی موارد ق حذف میشود: مثال: قند <-- گند گلابی <-- قلابی آقای رئیس <-- آی رئیس
5- گاه حرف ی بعد از حرف با صدای کسره با صدای و تلفظ میشود: مدیر<-- مدور
6- بعد از حروفی که در کلمه با صدای کسره ادا میشوند یک ی اضافه میشود: مثال: مثال <-- میثال ابتدا <-- ایبتیدا چراغ <-- چیراگ
3- حرف ک هیچگاه با صدای ک ادا نشده و بسته به موقعیت حرف در کلمه، موقعیت کلمه در جمله، نوع وضع عصبی گوینده، محل تولد گوینده، وضع آب و هوا و ... با صدای ش خ چ ق ادا شده و گاه اصلا ادا نمی شود: مثال: من به تک تک سوالات شما پاسخ خواهم داد <-- من بی تشتچ سوالات شما پاسخ خواهم داد. مرتیکه کثافت درست رانندگی کن <-- مرتیچه چثافت درست رانندجی قن سلام آقای دکتر <-- سلام آی دتر زبان بیسیک <-- زبان بیسیخ چکار می کنی؟ <-- چخار موقونو ؟
4- معمولا افعال در حالت اول شخص به صورت دوم شخص بیان میشوند. من با شما نبودم <-- من به شما نبودی !
5- ضمیر ملکی متصل دوم شخص به صورت سوم شخص بیان میشود:
حالت خوبه ؟ <-- حالش خوبی ؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت... به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد حتی با یه حرف ساده
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
آیا قضاوت کردن ؛ کاره ساده ای است ؟ اگر پاسخ شما خیرمیباشد ؛ پس چگونه است که بعضی انسانها ؛ سریع نسبت به اعمال خوب وبد دیگران ؛ قضاوت میکنند ؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.
بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت. نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : "هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
![]() منتظر نظرات و راهنمایی های شما هستم به امید موفقیت روز افزون شما سید |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند.
سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد، خدا ناظر شماست. در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچهها رويش نوشت: هر چند تا مىخواهيد برداريد! خدا مواظب سيبهاست |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
شخصى مى گفت: از خورده فروش پرسيدم: اين قلم تراش را چند مى دهى؟ گفت: سه تومان. گفتم پول همراهم نيست. گفت: بردار، گفتم: برمى دارم و شنبه پولش را مى آورم.
گفت: اگر پنجشنبه مى آورى بردار، شب جمعه ما مى رويم (در حالى كه اشاره به بالا مى كرد.) مانفهميديم چه مى گويد تا اين كه شنبه آمديم از آن جا ردّ شديم، ديديم نيست، از همسايه ها پرسيديم، گفتند: بگذار تحقيق بكنيم. بعد گفتند: پنجشنبه بساط خود را برچيد و چيزهايى براى منزل خريد. بعد حمام رفته و شب خوابيده بود و بعد از دنيا رفته بود.
|
||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
||||
|
ابله كسي است كه مدام اعتماد مي كند ؛ ابله كسي است كه به رغم تمام تجارب
خويش باز هم اعتماد مي كند . او را فريب مي دهيد ، به شما اعتماد مي كند ؛ باز او را فريب مي دهيد ، او اعتماد مي كند ؛ دوباره او را فريب مي دهيد و او اعتماد مي كند . سپس مي گوييد كه او يك ابله است ، او نمي آموزد . اعتماد او عظيم است ؛ اعتماد او چنان خالص است كه هيچكس نمي تواند آن را آلوده كند . به مفهوم تائو ، به مفهوم ذن ، يك ابله باش . سعي نكن ديواري از دانش پيرامون خود ايجاد كني . هر تجربه اي كه به سراغت مي آيد ، بگذار بيايد ، و سپس آن ر ا رها كن . ذهن خود را مدام پاك كن ، در برابر گذشته بمير تا در زمان حال بماني ، اينجا و هم اكنون ؛ گويي تازه متولد شده اي ، گويي يك نوزاد هستي . در آغاز اين كار بسيار دشوار خواهد بود . همه جهانيان از تو سوء استفاده خواهند كرد ... بگذار بكنند . بيچاره ها ، حتي اگر مورد فريب و نيرنگ و سرقت واقع شدي ، بگذار اينها اتفاق بيفتد ، زيرا آنچه كه به راستي از آن توست نمي تواند به سرقت برود ، آنچه كه واقعاً از آن توست را هيچكس نمي تواند از تو بربايد . و هر بار كه نگذاشتي موقعيت ها فاسدت كنند ، اين فرصت به صورت يك انسجام دروني درخواهد آمد و روح تو متبلورتر خواهد شد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
اگر A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z برابر باشد با ۲۶ ۲۵ ۲۴ ۲۳ ۲۲ ۲۱ ۲۰ ۱۹ ۱۸ ۱۷ ۱۶ ۱۵ ۱۴ ۱۳ ۱۲ ۱۰ ۹ ۸ ۷ ۶ ۵ ۴ ۳ ۲ ۱ HARD WORK ( تلاش سخت ) H +A+R+D+W+O+R+K ۹۸٪ = ۱۱+ ۱۸ + ۱۵+ ۲۳ + ۴ + ۱۸ + ۱ +۸
KNOWLEDGE (دانش ) K+N+O+W+L+E+D+G+E ۹۶٪ = ۵ + ۷ + ۴ + ۵ + ۱۲ + ۲۳ + ۱۵ + ۱۴ + ۱۱
LOVE ( عشق) L+O+V+E ۵۴٪ = ۵ + ۲۲ + ۱۵ + ۱۲
LUCK ( شانس ) L+U+C+K ۴۷٪ = ۱۱ + ۳ + ۲۱ + ۱۲
همه ما فکرمی کردیم اینها بهترین ها باشند نه؟؟
پس چه چیزی 100% را می سازد ؟
MONEY ( پول ) M+O+N+E+Y ۷۲٪ = ۲۵ + ۵ + ۱۴ + ۱۵ + ۱۳
LEADERSHIP ( رهبری) L+E+A+D+E+R+S+H+I+P ۸۹ ٪ = ۱۶ + ۹ + ۱۹ + ۱۸ + ۵ + ۴ +۱ +۵ +۱۲
هر مشکلی راه حلی دارد ، شاید فقط لازم است نگرشمان را عوض کنیم ! برای رسیدن به اوج 100% روی چه چیزی کار کنیم ؟
ATTITUDE ( نگرش ) A+T+T+I+T+U+D+E ۱۰۰ ٪ = ۵ + ۴ + ۲۱ + ۲۰ + ۹ + ۲۰ + ۲۰ + ۱ اگر نگرش ما به زندگی و گروه وکارمان عوض شود زندگی 100% خواهد شد؟ !! نگرش همه چیز را تعیین می کند . باتشکراز ان ال پی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
به آرامی آغاز به مردن می کنی...
اگر سفر نکنی، به آرامی آغاز به مردن می کنی...
اگر سفر نکنی، اگر کتاب نخوانی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی اگر از خودت قدردانی نکنی به آرامی آغاز به مردن می کنی... زمانی که خودباوری را در خودت بکشی وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن میکنی... اگر برده ی عادات خود شوی اگر همیشه از یک راه تکراری روی اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی تو به آرامی آغاز به مردن می کنی... اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر میکنند دوری کنی... تو به آرامی آغاز به مردن میکنی... اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی آن را عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگی ات ورای مصلحت اندیشی بروی... امروز زندگی را آغاز کن امروز مخاطره کن امروز کاری کن نگذار که به آرامی بمیری...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
یارو زبونش میگرفته میره داروخونه میگه: آقا دیب داری؟ میگه: دیب دیگه چیه؟ میگه: دیب دیگه. اینورش دیب داره، اونورش دیب داره.
طرفش میگه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟ یارو میگه: بابا دیب. دیب. طرف میبینه نمیفهمه، میره به رییس داروخونه میگه. اون میاد میپرسه: چی میخوای عزیزم؟ یارو میگه: «دیب!» رییس میپرسه: دیب دیگه چیه؟ یارو میگه: بابا دیب دیگه. اینورش دیب داره، اونورش دیب داره. رییس داروخونه میگه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟ یارو میگه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمیدونید دیب چیه؟ رییس هم هر کاری میکنه نمی تونه سر در بیاره و کلافه میشه. یکی از کارکنای داروخونه برای خودشیرینی میاد جلو و میگه: یکی از بچههای داروخونه مثل همین زبونش میگیره. فکر کنم بفهمه این چی میخواد. اما الان شیفتش نیست. رییس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال مداره. یکی بره دنبالش، سریع برش دارین بیارینش. میرن اون کارکنه رو میارن. وقتی میرسه از یارو میپرسه: چی می خوای؟ یارو میگه: دیب. کارکنه میگه: دیب؟ یارو: آره کارکن: که اینورش دیب داره، اونورش دیب داره؟ یارو: آره. کارکن: داریم! چطور نفهمیدن تو چی میخوای؟ همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی میخواد. کارکنه سریع میره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره میده به یارو و اونم میره پی کارش. همه جمع میشن دور اون کارکن و با کنجکاوی میپرسن: چی میخواست این؟ کارکن میگه: دیب! میپرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟ میگه: بابا اینورش دیب داره، اونورش دیب داره! رییس شاکی میشه و میگه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟ کارکن میگه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این رفت! بابا دیب.. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
دنياي بچه ها: همه با هم دوستن. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی میکردند. یک روز یک جلسهی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببینند چطور میتوانند از این وضعیت خلاص شوند. شپش اول گفت: «همهی بدبختی ما از این است که حوزهی فعالیتمان مشخص نیست. باید از هم جدا شویم، هر کداممان برویم سر وقت یک گروه خاصی.» دو شپش دیگر هم گفتند: «درستش همین است.» بعد تصمیم گرفتند هر کدام حوزهی کارشان را مشخص کنند. شپش اول گفت: «من میروم سر وقت ملک التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشتهاند.» شپش دوم گفت: «من هم میروم به خانهی مش حسن بیل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نیست.» شپش سوم گفت: «من هم میروم به ولایت غربت پیش فک و فامیلهای خودم.» باری سه شپش جوانمردانه بر سر و روی هم بوسه زدند و خداحافظی کردند و از هم جدا شدند. شپش اول مستقیما رفت به خانهی ملکالتجار. شب بود و ملک التجار در پشه بند خوابیده بود. شپش بینوا تا صبح منتظر نشست تا ملکالتجار از خواب بیدار شد و از پشه بند آمد بیرون. وقتی چشم ملکالتجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من کاری داری، حالا فرصت نیست. ظهر بیا دم حجره.» شپش بیچاره تا ظهر گرسنگی کشید و بعد رفت به حجره. ملکالتجار به شپش گفت: «چه میخواهی پدر جان؟» شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بیرون و از ناراحتی رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توی جوی آب. شپش دوم رفت سر وقت میرزا مش حسن بیل زن. مش حسن نگاهی از سر اوقات تلخی به او کرد. شپش با شرمندگی گفت: «مشدی، رویم سیاه، آمدهام برای صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز کرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روی دست مش حسن و رگ را پیدا کرد و بنا کرد به مکیدن. قدری تقلا کرد و وقتی دید از خون خبری نیست با عصبانیت از دست مش حسن پرید پایین و گفت: «مرد حسابی! تو که خون نداری چرا بی خود بفرما میزنی؟» شپش سوم رفت به ولایت غربت پیش فک و فامیلهایش. اهل فامیل از او استقبال کردند و گفتند: «جایی آمدهای که وفور رزق و روزی است. در وسط شهر، یک پایگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم میرویم آنجا، خون کسانی را که آمدهاند برای اهدای خون، با خیال راحت نوش جان میکنیم.» شپش سوم که عاقبت به خیر شده بود هر روز با فک و فامیلهایش میرفت به پایگاه انتقال خون. آخرین خبر بیهده گشتیم در جهان و به نوبت ما از این داستان نتیجه میگیریم که آدم اگر عاقل باشد، نمینشیند درباره شپشها افسانه بنویسد. قصه ما به سر رسید؛ غلاغه به خونهش نرسید . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
زندگی از این هم مسخره تر است که تو فکرش را می کنی عاشق می شوی و می خورد توی حالت توی کارت غرق می شوی و می خورد توی پوزت شعر می تویسی و می گذارند توی کارت از چراغ قرمز رد می شوی و جریمه ات می کنند جوراب سوراخ می پوشی و دعوتت می کنند مسجد برای نماز دهانت بوی پیاز می دهد و یکی که با او رودربایستی داری برای روبوسی جلو می اید از همه مسخره تر می نشینی داخل کافه تا شعر بنویسی و بعد یادت می اید تمام پول هایت در جیب ان یکی شلوارت بود اه که توی روحت دنیا |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
روزي ابوريحان درس به شاگردان مي گفت که خونريز و قاتلي پاي به محل درس و بحث نهاد . شاگردان با خشم به او مي نگريستند و در دل هزار دشنام به او مي دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روي به حکيم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . فرداي آن روز، شاعري مديحه سراي دربار، پاي به محل درس گذارده تا سئوالي از حکيم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشايعت نموده تا به پاي صندلي استاد برسد. که ديدند از استاد خبري نيست هر طرف را نظر کردند اثري از استاد نبود . يکي از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال مي نمود در ميانه کوچه جلوي استاد را گرفته و پرسيد: چگونه است ديروز آدمکشي به ديدارتان آمد پاسخ پرسش هايش را گفتيد و امروز شاعر و نويسنده ايي سرشناس آمده ، محل درس را رها نموديد ؟! ابوريحان گفت: يک بزهکار تنها به خودش و معدودي لطمه ميزند ، اما يک نويسنده و شاعر خود فروخته کشوري را به آتش مي کشد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
ببینید چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره یا اون... معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. یکى از بچهها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
زن ومردجوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند.روزبعدضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بندرخت تعجب کردوبه همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.." مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
اول وقت نماز بود، صدای اذان از رادیوی ماشین به گوش می رسد. جوانی که پهلوی من نشسته بود بلند شد و به طرف راننده رفت و به او گفت: آقای راننده نگهدار! می خواهم نماز بخوانم! راننده با بی تفاوتی و بی خیالی گفت: برو بابا، حالا کی نماز می خواند، بعدش هم توجهی به این مطلب نکرد، ولی جوان با عصبانبت و ناراحتی گفت: بهت میگم نگهدار! راننده فهمید که او بسیار جدی است، گفت اینجا که جای نماز خواندن نیست، وسط بیابان بگذار به یک قهوه خانه ای یا شهری برسیم بعد نگهدارم! خلاصه بحث بالا گرفت و بگو مگو میان آن جان و راننده منجر به سر و صدا شد، راننده چاره ای نداشت جز اینکه ماشین را کنار جاده نگهداشت و جوان پیاده شد و ایستاد نمازش را با طمانینه خواند! من هم به طفیل او نماز را خواندم. پس از اینکه کنارم نشست و ماشین حرکت کرد از او پرسیدم چه چیزی باعث شده که نمازتان را اول وقت خواندید
گفت: من قضیه و داستانی دارم که برایتان بازگو میکنم.من در یکی از کشورهای اروپایی برای ادامه تحصیلاتم درس می خواندم چند سالی بود که آنجا بودم، محل سکونتم در یک بخش کوچک بود تا شهری که دانشگاه در آن بود فاصله زیادی بود که اکثر اوقات من با ماشین این مسیر را طی میکردم. ضمنا در این بخش یک اتوبوس بیشتر نبود که مسافران را به شهر می برد و بر می گشت. برای فارغ التحصیل شدنم باید آخرین امتحانم را می دادم. پس از سالها رنج و سختی و تحمل غربت، خلاصه روز موعود فرا رسید. درسهایم را خوب خوانده بودم و آماده بودم برای آخرین امتحان که امتحان سرنوشت ساز و مهمی بود. و سوار مشین اتوبوس شدم و پس از چند دقیقه اتوبوس راه افتاد. اتوبوس پر از مسافرانی بود که به شهر میرفتند. من هم کتابم جلویم باز بود و می خواندم. نیمی از راه را آمده بودیم که یکباره اتوبوس خامش شد. راننده پایین رفت کاپوت ماشین را بالا زد ماشین روشن نشد، دوباره و چند بار همین کار را کرد فایده ای نداشت، طولانی شد. مسافران آمده بودند کنار جاده نشسته و بچه هایشان بازی میکردند و من هم دلم برای وقت امتحانم جوش میزد و ناراحت و چیزی به وقت امتحان نمانده بود. وسیله نقلیه دیگری هم از جاده عبور نمیکرد که با آن بروم.نمی دانستم چکار کنم، در اضطراب و نگهبانی و ناامیدی بسر میبردم تا شهر هم راه زیادی بود که نمی شد پیاده بروم. با خودم فکر میکردم که همه تلاشهای چند ساله ام از بین میرود و خیلی نگران و ناراحت بودم. یکباره جرقه ای در مغزم زد که وقتی در ایران بودیم در دعای ندبه متوسل به امام زمان (ع) میشدیم و وقتی کارها به بن بست می رسید از او کمک و یاری می خواستیم. این بود که دلم شکست و اشکم جاری شد. گفتم یا بقیه الله اگر امروز کمکم کنی و کارم را درست نمایی و من به امتحانم برسم قول می دهم و تعهّد می نمایم که تا آخر عمرم نمازم را همیشه اول وقت بخوانم. پس از چند دقیقه ای یک آقایی ار آن دورها آمد و به راننده رو کرد و گفت چه کار شده؟ ( با زبان خود آنها حرف میزد ) راننده گفت نمی دانم هر کار میکنم روشن نمی شود. آن آقا جلو رفت و قدری ماشین را دستکاری کرد و گفت: استارت بزن. راننده چند تا استارت زد ماشین روشن شد و من برق امید در دلم زد و امیدوار شدم. مسافرین سوار شدند. همینکه اتوبوس می خواست راه بیفتد، دیدم همان آقا بالا آمد و مرا به اسم صدا زد و گفت: تعهّدی که به ما دادی یادت نرود! نماز اول وقت!! فهمیدم که حضرت بقیه الله امام عصر (عج) عنایت فرموده و من اشک حسرت ریختم که چقدر در غفلت بودم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط سید ابراهیم میران زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
جهت بیداری نسل جوان علی الخصوص دانش آموزان فهیم دبیرستان و تذکر و تنبه برای کل جوانان کشور اسلامی ایران
|
| پیوندهای روزانه |
|
حرم سیدالشهدا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
سید ابراهیم میران زاده سید ابراهیم میران زاده |
|
RSS
|