تبليغاتX
کشکول مدرسه
مدرسه ای با امکانات پیشرفته
پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.

پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگ کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد. بعد از اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه چوبي بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت.

يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
امام صادق عليه السّلام ميفرمايند: سزاوار است امام، نماز ظهر روز ترويه را، در منى بگزارد و شب عرفه را در منى بخوابد و صبح روز عرفه (نهم ذى حجه) بعد از طلوع خورشيد، از منى به عرفه برود.

 روزعرفه در راه است و حضور لنگر زمين و زمان، صاحب الزمان در عرفه قطعي است. نگاه منتظر کدامين حاجي عيد وصال را پيش از عيد قربان جشن خواهد گرفت؟!.....

خوشا به حال حاجياني که امسال خانه خدا را طواف ميکنند. آخر کعبه، بيت الله است. کعبه، خانه رب السماوات و الارض است. کعبه، خانه ملک العرش است. خانه اي که جلال و جبروتش دلهاي سلاطين عالم را مي لرزاند و هيبت و شکوهش انبياء و مرسلين را در برابر خود به خاک افکنده و به خضوع وبندگي وادار نموده است!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 

زندگي شما مي تواند به زيبايي روياهايتان باشد . فقط بايد باور داشته باشيد که مي توانيد کارهاي ساده اي انجام دهيد . در زير ليستي از کارهايي که مي توانيد براي داشتن زندگي شادتر انجام دهيد ، آورده شده است . هر روز آنها را به کار بگيريد و از زندگي خود در اين سال لذت ببريد .

سلامتي :

ـ آب فراوان بنوشيد .
ـ مثل يک پادشاه صبحانه بخوريد ، مثل يک شاهزاده ناهار و مثل يک گدا شام بخوريد .
ـ از سبزيجات بيشتر استفاده کنيد تا غذاهاي فرآوري شده .
ـ با اين 3 تا E زندگي کنيد : Energy ( انرژي ) ، Enthusiasm ( شور و اشتياق ) ، Empathy ( دلسوزي و همدلي )
ـ از مديتيشن ، يوگا ، نماز و دعا کمک بگيريد .
ـ بيشتر بازي کنيد .
ـ بيشتر از سال گذشته کتاب بخوانيد .
ـ روزانه 10 دقيقه سکوت کنيد و به تفکر بپردازيد .
ـ 7 ساعت بخوابيد .
ـ هر روز 10 تا 30 دقيقه پياده روي کنيد و در حين پياده روي ، لبخند بزنيد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
 شهادت امام محمد باقر (علیه السلام)
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
اصفهانيه داشته توي اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت مي‌رفته كه پليس با دوربينش شكارش مي‌كنه

و ماشينشو متوقف مي‌كنه.

پليسه مياد كنار ماشينو ميگه: گواهينامه و كارت ماشينو بدين.

اصفهانيه ميگه: من گواهينامه ندارم.

اين ماشينم مالي من نيست.

كارتا ايناشم پيشي من نيست.

من صَحَبي (صاحب) ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندوق عقب.

 حالاوَم داشتم مي‌رفتم از مرز فرار كنم،

شوما منا گرفتين.

پليسه كه حسابي حيرت زده شده بوده بيسيم ميزنه به فرمانده‌اش و عين قضيه رو تعريف مي‌كنه و درخواست كمك مي‌كنه.

فرمانده‌اش هم ميگه تو كاري نكن من خودم دارم ميام.

فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل مي‌رسونه و به راننده اصفهاني ميگه: آقا گواهينامه؟

اصفهانيه گواهينامه‌اش رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده. فرمانده ميگه: كارت ماشين؟

اصفهانيه  كارت ماشين كه به نام خودش بوده رو از تو جيبش در مياره ميده به فرمانده.

فرمانده ميگه: در صندوق عقب رو باز كن.

اصفهانيه درو باز ميكنه و فرمانده ميبينه كه صندوق هم خاليه.

فرمانده كه حسابي گيج شده بوده،

به اصفهانيه ميگه: پس اين مأمور ما چي ميگه؟!

اصفهانيه ميگه: چي چی ميدونم والا جناب سرهنگ!

حتماً الانم ميخَد(می خواهد) بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت ميرفتم؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟» خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.

پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.

پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت:« خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟»

خدا جواب داد:« بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی!»
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.

 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟


مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

"براي اين يکي اوضاع فرق کرد…!"



+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 

نمی دانم چه احساسی جدیدا پیدا کردم که از رنگ سبز خوشم آمده . شاید بخاطر سیادتم هست !!!!!! 

ولی حقیقتا رنگ سبز از بقیه رنگها قشنگ تره ! البته این نظر منه شاید بقیه نظری متفاوت داشته باشند !!! 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 

یک ولی خدا می گفت:

كنار وجودتان بايستيد، خودتان را مواظب باشيد، پنجاه درصد تزكيه نفس كه مقدّماتش است در دست شماست. پنجاه درصد دوّم را خدا با فضل و رحمتش، والاّ فضل و رحمت خدا كه براي همه نيست، مي‌‌گويد: وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا (عنكبوت / 69) كسي كه در راه ما مواظب خودش باشد، كوشش بكند، جهاد بكند ما در راهي كه بايد آن‌ها را هدايت بكنيم هدايتشان مي‌‌كنيم.خدا هر که را بخواهد تزکیه می کند. مقدّماتش را ما بايد فراهم كنيم، ما حركت كنيم، خدا كمك‌مان مي‌‌كند. بوسيله‌ي انبياء خدا كمك‌مان مي‌‌كند. هر كِه را خدا بخواهد تزكيه نفس مي‌‌كند، حالا چي مي‌‌خواهد خدا؟ خدا مي‌‌خواهد آدم‌هايي كه قدمهاي خوبي برداشتند، راهي را با زحمات زياد پيمودند، آمده‌اند خوب خدا استقبال مي‌‌كند، خدا قبول مي‌‌كند، وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ، خدا هم مي‌‌شنود

نقل سایت حکمت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید
كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
ما آدم ها تو دنیای واقعی چقدر نقاب به چهره می زنیم ؟ چقدر خودمون رو اسیر قید و بندهای اجتماعی می کنیم .... توی زندگی واقعی ، چقدر خودمون هستیم ؟ خود واقعی . بدون هیچ نقابی ... چقدر پیش آمده تو زندگیت ، توی یک جمع دوست داشتنی قرار بگیری که خود خودت باشی ، اون جوری که دلت می خواد ، اون جوری که هستی.... نقش بازی نکنی ... بخندی از ته دل .... با تمام وجودت احساس راحتی کنی و لذت ببری . چرا ما آدم ها خودمون رو اینقدر مقید می کنیم ؟ چرا ازخودمون فاصله می گیریم ؟ تا کی باید برامون مهم باشه قضاوت دیگران ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
ثروتمندزاده اى را در كنار قبر پدرش نشسته بود و در كنار او فقيرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقيرزاده مناظره مى كرد و مى گفت : ((صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگين است . مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در ميان قبر، خشت فيروزه به كار رفته است ، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك ، درست شده ، اين كجا و آن كجا؟ ))
فقيرزاده در پاسخ گفت :
((تا پدرت از زير آن سنگهاى سنگين بجنبد، پدر من به بهشت رسيده است .!))
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 

اگر این جمعه بیاید چه کنم            پرده از چهره گشاید چه کنم
کعبه از بانگ انا المهدی او             ناگهان در طرب آید چه کنم
حاجیان جملگی ار شاد شوند         پادشه در غضب آید چه کنم
ستلایتهای جهان گر همگی           ناگهان هنگ نماید چه کنم
خبری داغ اگر پخش شود              مهدی منتظر آمد چه کنم
مفتی مصر و  عرب داغ کنند           شیعه گر سر به در آرد چه کنم
صهیون ار پارس نماید این بار           بی بی سی داغ نماید چه کنم
پای ایران دگر این بار کجاست         حرفشان در ثمر آمد چه کنم
پادشاه عربستان و قطر                 اشکشان گر به درآید چه کنم
کشورم سر به سر آذین بندد          عدل او چهره گشاید چه کنم
کاش این جمعه بیاید ای کاش        اگر این بار نیاید چه کنم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
 در متن زیر C را پیدا کنید. از مکان نمای موس استفاده نکنید.


OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO COOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO
OOOOOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO OOOOOOOOOOOOOOOO

 

2- اگر در متن بالا C را پیدا کردید، حالا 6 را پیدا کنید.


9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999699999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999
9999999999999999999 9999999999999999 9999999999999999 9999999999999999

 

 

3- حالا حرف N را بیابید. کمی مشکل‌تر از قسمت‌های بالا می‌باشد.


MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MNMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM
MMMMMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMMMMMMMMMMMM MMMMMM

 

 

 

این یک شوخی نیست. اگر شما قادر بودید که این سه تست را پشت سر بگذارید، شما دیگر هیچ وقت نیاز به دکتر اعصاب و روان نخواهید داشت.

 مغز شما عملکرد خوبی دارد و از بیماری آلزایمر در امان خواهید بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
اسمش رستگار بود، نجف رستگار. داستانی داشتيم با اين آقای مدير.

يکی از چيزايی که خيلی روش گير ميداد نماز خوندن بود. ما هم که کلّمون داغ بود و سرمون تو صادق هدايت ، ژان پل سارتر و هرمان هسّه و زوربا ... هيچ جوری تو کتمون نميرفت که نماز بخونيم، اون هم نماز به زور!! اوه اوه عمرا. يعنی محال بود زير بار همچين مصيبتی بريم ...

اون روز علی بدو بدو اومد تو کلاس و گفت: علی، عمو رستگار داره ملّت رو به ميبره نماز. (همه رو جمع ميکرد تو حياط ، يه موکت گنده کثیف ميداد به اين بچه بسيجی های مدرسه پهن کنن ، ملّت رو به خط ميکرد که نماز بخونن.)
گفتم: علی جون خوب نميريم، ما که مشکلی نداريم که؛ ميمونيم تو کلاس يا حکم بازی ميکنيم، يا کتاب ميخونيم. چه ميدونم يه خاکی به سر ميکنيم. گفت: بابا جون! داره ميآد کلاس ها رو هم يکی يکی خودش چک ميکنه. الانه که برسه.
ای بابا! عجب گيری افتاديم ها ... وايسادن وسط حياط نماز خوندن و تحمل بوی گند جوراب چيزی نبود که اصلاً بشه تحملش کرد.

علی آقای نابغه از خودش راه حل ارائه داد و گفت: آقا جون، کاری نداره که : از در کلاس سرک ميکشيم، وقتی که نزديک کلاس ما شد، از لبه پنجره آويزون ميشيم به سمت خيابون، رستگار در رو باز ميکنه و کسی رو نمي بينه، دو ثانيه بعدش، ما مي آییم بالا، همه چيز مرتبه! گفتم: علی مطمئنی؟ گفت: آره بابا. گفتم: من لاغر مردنی ام، تو با اون شکمت ميتونی آويزن بمونی و خودت رو بکشی بالا؟ گفت: آره بابا، فوقش ده ثانيه طول داره ديگه.
عمو رستگار نزديک شد و ما از پنجره آويزون شديم، درِ کلاس رو با لگد باز کرد و داد کشيد: نماز، نماز...
ما از صداش خندمون گرفت، هميشه ميگرفت. زودی رفت. من خودم رو کشيدم بالا. داشتم خودم رو جمع و جور ميکردم که ديدم علی همیجوری که از خنده ریسه رفته داره فرياد ميزنه : من نميتونم، من نميتونم... دارم ميافتم ...
خاک بر سر پنج ثانيه هم نتونست تحمل کنه، زرتی افتاد پایين تو پياده رو!

کلاس ما طبقه اول بود، واسه همين مطمئن بودم که نمي ميره. حالا بدو بدو رفتم که از در مدرسه برم بيرون ببينم چه خاکی به سرش شده، سريدار نميزاره برم بیرون. ای بابا! گير نده حاجی. علی افتاده تو خيابون. ميگه: يعنی چی؟! اين حرفا به من مربوط نيست، برو با مدير حرف بزن. صد تومن (پول تو جيبی يک هفته رو) بهش دادم و يه ماچش هم کردم تا بزاره برم بيرون.

علی يک ماه و نيم جفت پاهاش تا زير بيضه ها تو گچ بود ... ديگه همه زنگ های نماز، رستگار اجازه ميداد که تو کلاس بمونه و من هم مراقبش باشم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
 از برنامه های پیشنهادی در روز مبارک گسترده شدن زمین،
خواندن دعای ویژه این روز است.
در بخشی از این دعا، به مسئله دحوالأرض چنین اشاره شده است:

«ای خدایی که خانه کعبه را گسترانیدی و دانه را شکافتی و سختی را برطرف ساختی، از تو می خواهم در این روز از روزهایت که حق آن را بزرگ نمودی، هر گرفتاری و مشکلی را برطرف سازی».

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
مرد مقدسی کوشید خدا را بشناسد,به اثار و کتب مقدس مراجه کرد,اما هر چه بیشتر میخواند بیشتر گیج می شد.یک روز عصر مطالعه را کنار گذاشت,به ساحل دریا رفت تا هوایی استنشاق کند. انجا پسربچه ای را دید که در ماسه گودالی حفر کرده بود واز دریا اب برمیداشت و در گودال می ریخت .با تعجب از پسر بچه پرسید :فرزندم چه کار می کنی؟ پسرک پاسخ داد :می خواهم در یا را توی این گودال بریزم.مرد گفت:این کار مسخره است,تو چطور می توانی دریای به این بزرگی را در ان گودال بریزی؟همچنان که این حرف ها را به پسرک می گفت,دریافت که خود نیز به کاری چنین احمقانه مشغول بوده است.درواقع او می کوشید که سرا سر خرد لایتناهی خداوند را در ذهن کوچک انسانی خویش بشناسد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
شهدا شهید جانباز هفته دفاع مقدس - امام خمینی - جبهه جنگ

عهد ببندیم که دیگر ... عکس شهدا عمل نکنیم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 

بدان كه تو هستى و نمى ميرى . بدنست كه مى ميرد، تو هستى و زنده . حساب كار

خودت را بكن كه چه تهيه ديده اى براى زندگى آخرت . ببين براى اين دو روزه ، كه

 مى دانى ثباتى در آن نيست ، چه كوششها و تقلاها مى كنى . براى آن جا كه به حكم

فطرت هستى و زندگى ابدى است ، چه كوشش كرده و چه تهيه ديده اى ؟ در آن جا

زندگى انفرادى است ، احتياجات را خودت منفردا بايد رفع كنى ؛ باب استقراض و

استعداد مسدود است . اين جا آمده اى كه تهيه براى آن جا ببينى .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 

گاهی یه کافر از هزاران خدا پرست و با ایمان خداشناس تره،  گاهی یه قانون شکن از هزاران قانون مدار قانون شناس تره، گاهی یه مجرم و خلافکار از هزاران درستکار بی گناه تره، گاهی یه دردمند از هزاران بی درد سالم تره، و گاهی هم یه متفکر و اندیشمند از هزاران عامی و سبک مغز احمق تر و خطا کار تره،  گاهی یه ثروتمند از هزاران گشنه فقیر تره، گاهی یه برنده از هزاران بازنده بی لیاقت تره، و گاهی...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
هرچند كه خسته‌ايم از اين حال، نيا
شرمنده، اگر ندارد اشكال، نيا
ما خط تمام نامه‌هامان كوفي‌است
آقاي گلم زبان من لال، نيا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...

  یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

 یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

 یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

 یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

 یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

 یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

 یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

 یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

 یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 سپس فرد بیسوادی  دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 

میلاد با سعادت امام علی ابن موسی الرضا مبارکباد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟

چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟

چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟

چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟

آیا میشه زیر آب گریه کرد؟

چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟

چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟

چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟

اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟

تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
 داوينچي قرار بوده تابلوي بسيار بزرگي از به صليب كشيده شدن حضرت عيسي (ع) بكشد، براي كشيدن چشم حضرت عيسي، دنبال چشمي معصوم مي گردد تا از آن الگوبرداري كند. سرانجام اين چشم را در چشم پسر بچه كوچكي در روستا مي بيند و از روي چشم پسر بچه، چشم حضرت عيسي را مي كشد. كشيدن اين تابلو ادامه پيدا مي كند،پانزده سال بعد، داوينچي مي رسد به قسمتي كه مي خواسته صورت فرمانده اي را بكشد كه حضرت عيسي را مصلوب كرده است. او به دنبال هر چشمي مي گردد پيدا نمي كند. روايت بوده كه خيلي از فرمانده ها حاضر نمي شوند حضرت عيسي را به صليب بكشند و خودشان پشت صليب عيسي مصلوب شدند. اما يك نفر از فرمانده ها كه خيلي شقي و ظالم بوده قبول مي كند هم عيسي(ع) را به صليب بكشد و هم بقيه فرمانده ها را. داوینچی می خواسته شکل این فرمانده را بکشد.  بالاخره داوينچي خبردار مي شود كه جايي، رئيس اشرار شهر را دستگير كرده و قرار است او را كه خيلي آدم كشته بوده به دار بياويزند. او به ديدن اين شرور مي رود و مي خواهد حكم اعدام او را چند روز عقب بيندازند تا بتواند از روي چشم او تصوير بكشد. وقتي شرور را براي نقاشي پيش داوينچي، به كليسا مي آورند او گريه مي كند. داوينچي تعجب مي كند كه چنين آدمكشي چگونه گريه مي كند. فرد شرور مي گويد كه او همان پسر بچه اي است كه روزي داوينچي از روي چشمان او، تصوير حضرت عيسي(ع) را كشيده است! "

از اين داستان مي شود نتيجه گرفت كه هيچ آدمي ذاتأ قاتل و شرور نيست، شرايط روي آدم ها تأثير مي گذارد و انتخابهاي  ما تعيين مي كند چگونه آدمي باشيم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 

 مقربين از امت‏هاى گذشته جمعيت بسيارى بودند، و از اين امت جمعيت كمترى...در یک تفسیر این مطلب را خواندم بر خود لرزیدم و ترسیدم و به فکر فرو رفتم که چرا عده کمی از این امت آخر الزمان بهشتی هستند و مابقی... جای فکر دارد.نه؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت:
گوش کن! می
خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می
گفت...
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده
ای یانه؟

- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت.
آیامطمئنی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟
- نه. من فقط آن را شنیدهام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.
- سری تکان داد و گفت:
پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده
ای. مسلما چیزی که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالیام می شود.
- دوست عزیز، فکر نکنم
تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی
کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.
آیا چیزی که می
خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟

- نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت:
پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید،
آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 

حضرت آيت ا.. بهجت(ره)

بنده خیال میکنم فضیلت گریه برای سیدالشهدا امام حسین (ع)

بالاتر از نماز شب باشد،

زیرا نماز شب عمل قلبی صرف نیست

ولی حزن واندوه عمل قلبی است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
فریب ما را نخور آقا، دروغ می گوییم
به جان حضرت زهرا (س) دروغ می گوییم
چه ناله ای؟ چه فراقی؟ چه درد هجرانی؟
نیا نیا گل طاها دروغ می گوییم
تمام چشم به راهی و انتظار و فراق
و ندبه­های فرج را دروغ می گوییم
دلی که مأمن دنیاست جای مولا نیست
اسیر شهوت دنیا، دروغ می گوییم
زبان، سخن ز تو گوید ولی برای مقام
به پیش چشم خدا دروغ می گوییم
کدام ناله غربت؟کدام درد فراق؟
قسم به ام ابیها (س) دروغ می گوییم
خلاصه ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست
و ما به وسعت دریا دروغ می گوییم
مرا ببخش عزیزم که باز می گویم
نیا نیا گل طاها دروغ می گوییم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده | 
- هرگاه حرف ب ساکن قبل از ر بیاید جای آنها عوض می شود:

مثال:  
کبریت  <-- کربیت             تبریز <-- تربیز

 

2- حرف گ در اول کلمه ق و در سایر موقعیتها ج ادا میشود:

مثال:   گازوئیل <-- قازوئیل                 تگرگ <--  تجرج                       گورخر <-- قورخر

 

3- گاه حرف ه در آخر کلمه به ی و در برخی انواع گویش به صدای او تبدیل میشود:

مثال:

گوجه فرنگی <-- قوجی فرنجی   (یا همان گیرمیز بادمجان)

ماهی تابه <-- مایتابو

 

4- صدای ق به صدای گ و حرف گ در اول کلمه با صدای ق ادا می شود. در برخی موارد ق حذف میشود:

مثال:

قند <-- گند

گلابی <-- قلابی

آقای رئیس <-- آی رئیس

 

5- گاه حرف ی بعد از حرف با صدای کسره با صدای و تلفظ میشود:

مدیر<-- مدور

 

6- بعد از حروفی که در کلمه با صدای کسره ادا میشوند یک ی اضافه میشود:

مثال:

مثال <-- میثال

ابتدا <--  ایبتیدا

چراغ <-- چیراگ

 

3- حرف ک هیچگاه با صدای ک ادا نشده و

بسته به موقعیت حرف در کلمه، موقعیت کلمه در جمله،

نوع وضع عصبی گوینده، محل تولد گوینده، وضع آب و هوا و ... با صدای ش خ چ ق ادا شده و گاه اصلا ادا نمی شود:

مثال:  من به تک تک سوالات شما پاسخ خواهم داد <-- من بی تشتچ سوالات شما پاسخ خواهم داد.

مرتیکه کثافت درست رانندگی کن <-- مرتیچه چثافت درست رانندجی قن

سلام آقای دکتر <-- سلام آی دتر

زبان بیسیک <-- زبان بیسیخ

چکار می کنی؟ <-- چخار موقونو ؟

 

4- معمولا افعال در حالت اول شخص به صورت دوم شخص بیان میشوند.

من با شما نبودم <-- من به شما نبودی !

 

5- ضمیر ملکی متصل دوم شخص به صورت سوم شخص بیان میشود:

 

حالت خوبه ؟  <-- حالش خوبی ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سید ابراهیم میران زاده |